کاش ...
گاهی که از تو دور می مانم
به تمام ابرهایی که بالای سرت راه می روند ،
حسودی ام می شود .
آن وقت آرزو می کنم
کاش ابر کبودی بودم ، که تو به خاطر باران دوستش داشتی !
گاهی که دیدنت محال می شود ،
به ستاره ها چشم می دوزم ... که مرا به یاد برق نگاهت می اندازند .
و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شده اند ؟
وقتی نیستی ...
روحم رود سرگردانی می شود ، که حالت را از همه دریاها می پرسد .
موجهایی که حتی تنها یک بار تو را دیده اند ،
دیگر هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند .
پیراهنم از من خوشبخت تر است !
چون نخستین کسی است ،
که نامت را از صدای تپش قلبم می شنود .
هر که تو را یکبار ببیند شاعر می شود.
من از روز ازل شعر می گفتم
و آنها را برای فرشته ها می خواندم .
راستی پروانه هایی که در لابه لای دفترچه خاطرات خشک شده اند هم شاعرند !
روزهای دیدار همیشه بارانی است.
مثل همیشه فراموش می کنیم چتری به همراه بیاوریم ،
و حرفهایمان زیر باران تازه می شوند .
دراین اتاق و در این همه تاریکی چه صبح دلپذیری جریان دارد .
چراغ را روشن می کنم تا رویاهایم بیدار شوند .
من حتم دارم
دستی که نخستین گل سرخ را لبخند زنان در زمین کاشت ،
خوب می دانست :
که یک روز انبوهی از آن
تقدیم تو خواهد شد !!!
به دیدارت می آیم ...
با سبدی پر از بابونه و ...
عطرهایی از زنبق و یاس 
به دیدارت می آیم .
دیدار تو که در اعماق وجودت ...
میعادگاه عشق تار و پود شده ،
و در این تار و پود ...
ستاره های عشق را محصور کرده ای .
و در غربت چشمانت ...
نگاهی نام آشنا را می جویم ،
نگاهی خروشیده از هیاهوی امواج .
که می رقصند بر ساحل نقره گون دیدگانت .
و هلهله خوان به ضیافت چشمانت می آیند ،
و بر پلک هایت پولک های نقره ای به جای می گذارند .
و در کنج خلوتگاه چشمانت ،
گوش ماهیان را به یادگار می دارند .
به دیدارت می آیم ...
دیدار تو که در بستر گیسوانت ،
نسیم گل های اقاقیا جاریست .
و در بافته های موهایت ، مریم عاشق می نهم ،
و آن را با پیچک های آواره آذین می کنم .
به دیدارت می آیم ...
با چشمه ساری از آلاله های نیلگون ،
تا در گونه هایت رز مخملین بکارم .
به دیدارت می آیم ...
تا عقیق ناب را از لعل لبانت بچینم ،
و مستانه به رقص در آیم ،
و بوسه هایم را به تو تقدیم دارم .
... تو که تبسم لبانت ،
صامت ناگفته ها و گذرگاه عرشیان است .
به دیدارت می آیم ...
تو که تپش های قلبت ،
آوازه ی موسیقی بودن است .
و معبر شکوفه های گیلاس ،
و تهی از سکوت مطلق ،
و صدای تیک عقربه های زمان .
به دیدارت می آیم ...
با دامنی لبریز از گلایه ها و اطلسی ها ،
و اوج سکوت ستاره ها را می شکنم .
و شبانه های بی تو را با تو می کنم ،
و فانوسک های خاموش را روشن ،
و جاده های خالی را مملوء از ترانه .
من می آیم و ...
آن چنان نرم و آهسته می آیم ،
مبادا که ...
ترک بردارد ،
این وسعت زیباییت .
تو را من چشم در راهم ...!
تا کی به انتظارت بنشینم و ...

فانوس به دست،
چشم به راه لحظات چراغانی باشم ؟
تا کی بستری از گل برایت بیاورم ،
و جا پایت را گلچین کنم ؟
تا کی هم نفس باد شوم ؟
و از نسیم گم شده ام را بخواهم .
تا کی گذر ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعتها ، ماه ها و سالها را کشم ؟
در بیقراری خفته ی لحظاتم .
بی هیچ امید ...
بی هیچ صدا ...
و بی هیچ لیلی ...
تا کی نقش چشمانت را نادیده ترسیم کنم ؟
تا کی فصل های عمرم را بشمارم ...
و پگاه را به شام آخر برسانم .
به کدامین ستاره پیغامم را برسانم ؟
... ستاره ها هم تقدسشان را از دست داده اند ،
و کدام مهتاب را شریک پریشانی ام کنم ؟
در فصل ها گم شده ام ...
در رنگ ها معلق مانده ام ...
و در سیطره ی حسرت ها مبهوت ...
با کدامین بهار می آیی ؟
تا نارنج ها را برایت دست چین کنم ،
و بوی باران را در کوچه پس کوچه ها طنین انداز کنم .
یا کدام تابستان ؟
تا بوی سیب را به مشام درختان برسانم ،
و یاس ها و اطلسی ها را عطر آگین لحظاتت کنم .
و شاید هم ...
با کدام پاییز ؟
تا خزانی ترین برگ ها را بیقرار دیدنت کنم .
آیا با زمستانی می آیی ؟
تا خواب درختان را بگیرم ،
و دانه های برف را مبدل به گل کنم ،
و آمدنت را گلباران کنم .
اما افسوس ...
بهار رفت ...
تابستان رفت ...
پاییز رفت ...
و زمستان هم رفت ...
ولی بدان !
همیشه در اختنام تاریکی ها ،
به دنبال روشنایی ام .
و در فروپاشی کلام ها ،
به دنبال کلام .
و در گلالود آب ها ،
به دنبال زلالی آن .
و بر قعر گم شدن تو ،
در انکار یافتنت هستم .
حال ببین ...
من هم دل سپرده به خاک شدم ،
و شریک غم ،
و همراه جنون ،
گمشده در مرداب لحظات ،
و معلق در رویاهای بی تعبیر ،
و سر گردان کوچه پس کوچه های غربت ،
و غرق در حرف های نا تمام .
نمی دانم ...
نمی دانم ...،
به کدام زاویه پناه ببرم ؟
با کدام نسیم رهسپار شوم ؟
به کدام نیمروز دل ببندم ؟
و در کدام تصور تو را ببینم ؟
فقط بگو ...
مجنون کدام خاطره مانده ای ؟
و ...
دل بسته ی کدام ستاره ای ؟
که روزنه ای از نگاهت بر من نرسد ،
و خیالت برمن ، واهمه ای بیش نباشد .
و اکنون ...
در خستگی تمامی حرفهای نا تمامم ،
هنوز هم می گویم ...
تو را من چشم در راهم ...
تو را من چشم در راهم ... !
از تو ...
از تو گذشته ام ،
ای گذشته ی من !
با لبخندی سرد ،
و وسوسه دروغین داشتنت .
به خیال یافتن دوباره تو
و به تصور باور بودن تو
خود نمی دانم
چرا گذشته ام ؟!
لیک می دانم
باید می گذشتم .
تا دوباره ...
در اعماق خیالم بیابمت .
چون تو را
فقط در خیال می توان داشت ،
من زنده نخواهم ماند ...
مگر با خیال تو
ای کاش می فهمیدی ،
حرف دلم را ...
و به امید یافتن خورشید دیگر ،
بی پروا و مغرور نمی گذشتی
و فراموش نمی کردی
لحظه های صادقانه ی با هم بودنمان را
و بی احساس ...
قلبم را رها نمی کردی
و یکباره ...
در لحظه های واپسین تردید
مرا تنها نمی گذاشتی
من عبور می کنم از مرز واقعیات
اما چه سخت !
شاید هم فرار می کنم
از تلخی حقیقت ،
و خود را با امیدهای تهی
دل خوش می سازم
کاش می فهمیدی ...
در بطن سکوتم ،
حرفهای ناگفته ام را .
و در چشمان پر تمنایم ،
حس ناب عاشقی ام را
ولی افسوس ...،
...
و اکنون ...
یلدا زده ای
در گذران شب و روز شده ام
و غریب به بوی آرزوها
و خموش شده از صبر و قرار ،
خسته ام ...
از فصلهای پی در پی جدایی
و از سرودن آوارگی های این عمر
و از این همه تکرار سکوت
کاش باور می کردی
لبخند ساده و نگاه بی تابم را ،
شاید آنگاه مرا ...
به نگاهی جدید نمی بخشیدی .
ولی افسوس ...
بعد از رفتنت ،
آرزوهایم مردند
و باورت را بردند .
من سفر خواهم کرد
با هجومی از گریه
و کوله باری از شکوه
به شهر دیروزها ،
و همان جا خواهم مرد .
آری از تو گذشته ام
لیک ،
هنوز ،
خاطر تو با من است ...!
می خواستی مرا در رنگ ها بیافرینی ،
ولی ...
نمی دانم ،
نمی دانم ...
چرا در سیاهی ها مانده ام ؟
مگر سپیدی مقدس تر از سیاهی نیست ؟!
شاید هم حضور تو در نهایت خاموشی است ...
شاید هم فریاد ها در ظلمات می شکنند و ...
مرا به خفا می رسانند .
در تصور نیمروزی بودم ...
که در تک تک لحظاتش ،
نگاه نجیب نور رونمایی کند ،
اما تحفه ی تو به من جز خاموشی و سیاهی بیش نبود .
شاید هم باید در این ظلمات قدم نهاد و ...
کوچه پس کوچه های غربت را یک به یک گذراند .
تا انتها رفت ...
و روشنی را واهمه ای بیش ندانست .
شاید این شاهزاده مشکین قبا ...
راهنمای تقدیر من است ،
و صدای مغرور فاصله ها را در گوشم زمزمه می کند .
و مرا با شبستان غم نیز آشنا می سازد .
انتهای این همه تاریکی به کجا وصل می شود ؟
به شکستن بغض هایم ؟.
آیا به هفت سینی ختم می شود که ...
هر سینش یادآور خاطره ایست برایم .
اولین سینش ...
یعنی سوختن ،
که تسکین تمام درد هایم است .
دومین سینش ...
ساختن ،
بیگانه با دل تنگیهایم .
سوم ...
سکوت ،
تنها هم زبان بی زبانم .
چهارم ...
سرگردانی ،
راهنمای راه های متلاشی و موهوم .
پنجم ...
سایه ،
سر پناه خیال خاک خورده ام .
و ششمین سین ...
سیاهی ...
که خلاصه شده وجود من است .
و هفتمین سینش ...
یعنی سوگ ،
که دست نوازشی است بر این زائر خسته .
شاید به دخترکی وصل می شود :
که همسایه ی سایه ها و همراه یاس ها و تک سوار دلتنگی هاست .
و شکست خورده در حرف های نا تمامش .
گوئیا ...
در تابوت اسارت آغازیده ،
و از غم زاده شده ،
و عاطفه هایش در نقطه ی عطف نیز مرده اند ،
و قایق خاطراتش در مرداب وسوسه هایش غرق شده است .
و همچنان در سکوتش دارد دق می کند ...
سایه ...
شب سردی است،و من افسرده
راه دوری است،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است.
چه روز ابری زشتی
ترشرو، تنگ و تار آنگه نه بارانی، نه خورشيدی
نه چشم انداز دلخواهی
نه چشمی را توان و خواهش ديدی
اگر ابريست اين تاريک
چرا بر حال ما اشکی نمی بارد؟
و ما را اينچنين خشک و طاقت سوز
بکردار کويری تشنه می دارد؟
تو هم خورشيد پنهان کاش گاهی می درخشيدی
و می ديدی چه دهشتناک روز ابری زشتی ست
همان روز مبادايی که می گويند امروز است
بد و بيراه پيروز است
نه ديروز و نه فردايی
نه ايمانی، نه امّيدی
نه بارانی ، نه خورشيدی
(مهدی اخوان ثالث)

دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد
زهر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث می و مطرب گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

چقدر دلم گرفته است ،
حس می کنم نفوذ سرما را در مغز استخوانم
در سکوت سرد تنهایی
صدایی مرا می خواند :
لحظه ها را دریاب ،
<< لحظه ها را دریاب >>
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگهاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر ميآرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شنها هم، نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا ميآيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر ميآييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.
سهراب سپهری





